تبليغاتX
کرم کوچولو - نامه اعتراف... 1
چرت و پرت
داخل کلانتری .با خستگی و بیداری.شاید باید این نامه رو زودتر می نوشتم.اما صبر کردم.صبر کردم.میدونی بهمن خیلی خسته ام. نمی دونم این خستگی من میتونه چقدر اهمیت داشته باشه.تو که میدونی یه نقطه تو بطن...از بالا فقط شبیه یک نقطه ایم .یک نقطه کوچیک نمیدونم کسی هست که از بالا مارو ببینه یا که نه ...هنوز در شکم...یعنی بهتره بگم هنوز دوست دارم یکی باشه ...این دیده شدن دلگرمم میکنه ...کسی که هیچ وقت نذاره بره...کسی که همیشه باشه ...

اعتراف میکنم که دلم برای سمیرا تنگ شده ...اعتراف کردن شاید هولناکترین کاری باشه که برای ادم اتفاق می افته ...واقعیتی که انگار نباید باشه اما هست ...فقدان...اعتراف دیدن فقدان...

و بهمن این اعترافه ...متن اعترافی من...

...همین روزها .درست سال قبل.صبح ساعت ۴ بیدار میشدیم.با هم بیدار میشدیم.تو تاریکی مرزن اباد.من صبحونه میگرفتم و تو ...زنگ میزدی .بهترین زمان برای تماس گرفتن...خلوت ترین زمان از شبانه روز ...که...صبحگاه ...رژه ...پاها ئی که بالا می رفت ...پاهائی که پائین می اومد...

صبحگاه ومن درک میکردم اشکهای ادمی رو که ...مرخصی می دادن گاهی ۵ شنبه ها و ما بابت مرخصی دروغ میگفتیم من خوب یاد گرفتم دروغ بگم .دروغ بگم تا کسی چیزی نفهمه...

تو یادته که چرا اون ادم تو راه برگشت به خونه گریه...مگه نه؟منم یادمه عقابی میکشید .تو راه ...تو صبحگاه ما مجبور بودیم نفرین کنیم ...ادم ها رو ...ومن زیر بار این نفرین اروم اروم فرو میرفتم...

کسی نمی تونست به خودش اجازه بده که خلوت ما رو بهم بزنه ...نمی تونست .این قدرت رو نداشت...

غروب ...درختهای اقاقیا

...داشتم میرفتم اورومیه...سوار می نی بوس شدمووو...حرکت کرد.یکی دوید دنبالم پشت مینیبوس...یادته نه؟...برام احترام گذاشتو چقدر سخت بودبرام که نریزه ...بی اختیار می ان و تو دوست نداری جلوشونو بگیری اما باید...کسی نباید ببینه

بهمن عجیب خسته ام ...این بار بدن فرسوده من...من خسته ام...

کلت تو دستم بود.با گلوله هاش...گلوله های کوچیکی که خیلی خوب بلدند به وظیفشون عمل کنن.من شک نداشتم من شک نداشتم که این گلو له ها ی کوچیک می تونستن به راحتی صدای یک...خون...

عجیب نیست برام که هنوز زنده ام.تخیل ...نوشتن...تنها وسیله ای که هنوز منو زنده نگه داشته...

و تو این یک سال که زنده موندم.خیلی  اتفاقها افتاده...

میدونی من به تو بدهکارم...

...میدونم ...بهمن نمیخواد بگی ...میشه همدیگه رو نبینیم...اره ...من فقط گفتم اره...سخت بود برام ایکاش نمی ذاشتم بگی...مفهمیدم که چقدر عذاب اور بود گفتنش و من نتونستم جلوشو بگیرم که نگه ...که دیگه نرم پیشش...ایکاش نمی ذاشتم بگه...تا....

دریغ من...یک اغوش ...یک بوسه ...از اون همه خاطره...

ادم میرن...بهمن به این قانون عادت کردم...ما قهوه میخوردیمووو من تلخی قهوه رو اروم قورت می دادم...مزشو هنوز حس میکنم...حس چشائی بیرحم من....۳ نفر بودیم یادته نه...۳نفر...من شاهد بودم ....یک شاهد... ۲ تا ادم کنار من نشسته بودند که ...تو میدونی ...تو خیلی خوب میدونی چقدر دوستش داشتم...چقدر....چقدر...قرار نبود تصمیم بگیرم...

از یک طرف دوست داشتم پیشم بمونه...و از یک طرف با رفتنش یکی دیگه عذاب میدید...من....نمیتونم عذاب ادم ها رو ببینم....بدی قضیه این بود ...من حق انتخاب نداشتم...اون حق انتخاب داشت این حق اون بود

پسره رو دیدم که  صورتش رو با دستاش پنهون کرد. دیدم.گریه کرد...دیدم خودم رو که اونجا اروم اروم ...ساکت فرو میرفت...ایکاش ادم ها هیچ وقت نفهمن معجزه درد رو...

دلم تنگ شده....حتی برای اون بخاری که اروم اروم و با سماجت از فنجون بالا می اومدو تو صورتم گم میشد...دلم تنگ شده

۳/۳۸ صبح       ۱۹/۷/۸۷       ( ... واین داستان ادامه دارد...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 20:31  توسط یاسر رضایی  |